حیف
حیف , حیف که هر گاه دلم می گیرد می نویسم . حیف که این دل را به نوشتن از غم فرمان می دهم .
حیف که تو را, تویی که باید شاد می بودی را به خواندن دل نوشته های سیاهم فرا می خوانم .
حیف, که خدا عقل داد تا آدمی آنچه را که درست است را انجام بدهد و آدمی عقل را وسیله ای قرار داد برای فریب دیگران .
حیف, که خدا چشم داد تا آدمی راه را پیدا کند و آدمی چشم را خرج پیدا کردن بیراهه کرد .
حیف, که خدا حیات داد برای زندگی و آدمی زندگانی را با حیات نمی خواهد .
حیف که هیچ چیز آنجا که باید به مصرف نمی رسد . حیف که روزگار ما را به جایی رسانده که عشق را برای چیزی جز عاشقی به مصرف می رسانیم .
حیف و صد حیف که تو صد حیف دیگر در ذهن داری .
حیف که مادرانی با اینکه مادرند فرزندانشان را فراموش کرده اند و شوهرانی با اینکه مردانگی را می شناسند یادشان رفته روزی مسئولیتی را متقبل شدند .
حیف صداقتی که دیده نمی شود و سیاستی که اعمال می شود و صداقت را کمرنگ و بی ارزش جلوه می دهد .
حیف پولی که کثیف خوانده می شود و باید مایه ی آرامش باشد نه از بین برنده ی آن .
حیف احساسی که با بی احساسی روبرو می شود و هر روز آدمهای بی احساس بیشتر می شوند .
حیف خواب و رویایی که باید زیبا و دلچسب می بود نه اینکه نامش را کابوس بگذاریم .
حیف انسان , که با انسانیتش بازی می شود .
حیف من , حیف تو , . . .
+ نوشته شده در ساعت ۱۰ ب.ظ توسط پیرمرد
|
___ من, یک انسانم ___