این توهم من است یا حقیقت ؟
پیچیدگی در زندگی گاهی خیلی زیاد است, ولی من معتقدم که می شود آنرا در اوج بزرگسالی و بلوغ مثل بچه ها دید .
نمی دانم جمله ی اولم ربطی به اصل مطلبی که به خاطرش دست به کیبورد شدم دارد یا نه ! ولی می خواهم تعریفی ساده از زندگی,
و دلیل برخوردهای مختلف انسانها با زندگی را بیان کنم . نمی دانم درست است یا نه , برای همین عنوان را بصورت علامت سوال گذاشتم .
در ضمن, امروز 89.02.26 , سالروز وفات آیت ا... بهجت و از قضا همین امروز پدربزرگ مریم که پیشتر به اسم سارا می شناختمشه .
سخن کوتاه کنم. خود من دلم می سوخت وقتی آدمی از انسان بودن و امتیازاتش بهره نمی برد, و زیبایی زندگی برایم جلوه گر میشد .
اما تعریفی که الان ارائه می دم, منو مقابل خودم قرار می ده .
ما, وقتی با کسی آشنا می شیم, خواسته یا نا خواسته سعی می کنیم طرفمون رو بشناسیم . خب طبیعتا زمانی که یکیو خوب نمی یابیم, سعی می کنیم
طرف اون نریم و دوری کنیم . همینطور واسه هر مسئله ای, مثل فلان سرگرمی, فلان کار, فلان فعالیت, که می دونیم ارزشی نداره و رفتن
به سمتش باعث ضرر و باید بذاری اهلش به اون کار بپردازن .
حالا, من می خوام این تعریف رو بست بدم به زندگی, که :
یه عده, تو عمری که سپری کردن, زندگی رو خوب نیافتن, از آشناییشون با رسم دنیا, کلیت دنیا, و هر آنچه در دنیا وجود داره,
اینکه مرگی هست, تولدی وجود داره با همه ی سختیها و مقدماتش و نتیجش, اینکه خواسته هایی وجود داره که رسم دنیا می گه باید باشه و باید
در تکاپو بود که به آن رسید, اینکه اختیاری برای رفتن نداری و باید بمانی . اینکه میبینی عده ای گرد خدا و عبادت می چرخند, ولی انتخاب تو
چیز دیگریست, اینکه همیشه چند راهی ها وجود دارد و و و ... نا راضی و خسته ان و فراری و کلافه از این همه پیچیدگیه درگیر کننده .
برخورد یک انسان با این همه پیچیدگی چگونه خواهد بود !؟ ضعف نشان ضعف آن انسان است و آن انسان غیر قابل ستایش و بدردنخور !!!؟؟
یا انسان حق دارد اینگونه باشد !؟
و حرف آخر که بخاطرش نوشتم :
من, و افراد دیگری که خواسته یا ناخواسته, دست از رسیدن به کمال کشیده اند یا خواهند کشید, دلیلی جز مفید نبودن لحظه ها نداریم .
می گویند عبادت کن, نماز, ..., ولی وقتی دست از خودت بکشی, دیگر چه فرقی دارد خوب باشی یا بد !!!
البته منظور من ظلم در حق دیگران نیست, فقط ظلم به خود و نفس خود مقصود منه .
و من می بینم که اگه رفتار دنیا با من جور دیگری بود, امروز همه چیز به سبزیه یه باغ بهاری بود و عشقورزی با گل و گیاه معقول و عادی .
___________________________________________________
پاسخی به نظرات
از همه ممنونم که می خونن و نظر میذارن یا می خونن و نظرشون رو اینجا نمی ذارن .
از سارا که هر روز پیگیر وبلاگه و از نیلوفر که با جدیت مطالب رو می خونه و ...
شیرین جان, چون گفتی بذار همه بدونن اون شیرین تویی من نظراتت رو گذاشتم .
( تو رو بهترین دیدم, تو که اینکارو کردی دیگه از دیگران نمیشه توقعی داشت ,
پس دیگه تنهایی واقعا تنها راهه . اینکه دیگه کسی رو واسه خودم نخوام . )
شیرین جان , من دنبال انتقام نیستم , حرفام خود به خود به سمت توٍ . من بی تقصیرم .
داستان من و تو منو خیلی تغییر داد و این رفتار اجتناب ناپذیره و طبیعی .
امیدوارم خوشبخت باشی , هرچی باشه اون انتخاب تو بوده . به وبلاگ سر بزن , چون تو گفتی بنویس ,
و منم با قصد و منظور اینجا حرفی رو به سمت تو شلیک نکردم .
بهرحال تو حق انتخاب داشتی و من برات این حق رو قائل بودم ...
شاد باشی , و امیدوارم به همراه داوود به کمال برسید , به اوج بودن .
__________________________________________________________
___ من, یک انسانم ___