کاش خودکار بودم . آنهم نه قرمز, نه مشکی و نه س.ب.ز !

بلکه آبی, چون همه می گویند خودکار آبی لطفا ! با آبی بنویسید !

با قرمز برگه تصحیح می کنند, مشکی همرنگ نوشته های برگه ی امتحانیست, س.ب.ز هم که نعوذباالله !

از کنکور هم که خوشم نمی آید, همان بهتر که می گویند مداد و پاک کن و نه خودکار .

آری, خودکار خیلی شبیه به آدمهاست, برای همین خیلی به دنیای آدمها نفوذ کرده . . .

اولش که جان ندارد, مثل ما, سرِهم که شد, هنوز دنیا را نمی شناسد . او را به مغازه می آورند .

دوستانش را میبیند, با همه شکل و شمایلی هستند, چه رنگهایی, آبی بهترین است .

کاش خودکار بودم, آبی, که همه تاکیدشان به من بود .

توی مغازه باید به انتظار دستی بود که آنرا روی میز گذاشته و بگوید 400تومان .

و آن لحظه, لحظه ی شروع زندگیه یک خودکار است که مثل زندگیه ما می تواند خوب و یا بد باشد .

شاید از مغازه ی آرام رفتی, و جا ماندی در بانک و دیگری تو را صاحب شد و تا آخر عمر با ترس نزد او ماندی !

شاید نا خواسته به گوشه ای افتادی و دیگر تا آخر عمر بی استفاده مثل روز اول یک گوشه ماندی و ندیدی بد و خوب زندگی را .

شاید هم . . . !

کاش خودکار بودم, که مرا در جیبت می گذاشتی, و همه جا با تو بودم, و حرفهایت را می شنیدم, می خندیدم, و شاید فرصت همدردی داشتم .

کاش خودکار بودم, که وقتی از بیرون, با تنی خسته خانه می آمدی, مرا روی میز مطالعه ات می گذاشتی, لباسهایت را عوض می کردی, و راحت و

آسوده نزد من مینشستی, گاهی مرا در دستت می گرفتی, با من بازی می کردی, می نوشتی, و من یاد می گرفتم که نوشتن یعنی چه !

در تعطیلات مرا فراموش می کردی, اما با صدای تلفن من خوشحال می شدم و امیدوار, که کسی آن پشت می خواهد شماره یا آدرسی را بگوید, و تو

بلند می گویی : " خودکار من کجاست !؟ " چقدر شیرین و لذت بخش است . ولی گاهی به سراغ من نمی آیی و خودکار قرمز را ترجیح می دهی ,

و من, باز هم عاشقانه از آن توام و دوست دارم که با من بنویسی .

وقتی مسئله حل می کنی, و غرق در فکری, بی آنکه بدانی بوسه ای عمیق از لبانت می گیرم و دوست ندارم دیگر به روی کاغذ برگردانیم .

هر روز از عمر من کاسته می شود, استفاده شدن لذت من است, بودن, نه اینکه بمانم تا جوهرم خشک شده و روزی مرا برداری و به من بگویی

بدرد نخور !

من در آشناییه تو سهیمم , آنجا که می نویسی شماره ات را و با احترام تقدیم می کنی . حیف که لبخند مرا نمی بینی که بدانی چقدر آن لحظه را

دوست دارم .

گاهی مرا عصبانی می کنی, وقتی به حرفهای استاد سر کلاس گوش میدهی, مرا با عصبانیت تکان تکان میدهی . ولی, آرام می شوم وقتی,

تا از دستت میفتم, سراسیمه به دنبال من می گردی . حس می کنم که دستهایت طاقت دوریم را ندارند .

کاش خودکار بودم, گرچه روزی مرا به کاغذ می فشاری و می گویی بنویس لعنتی !!

و آنروز تو همه ی خاطراتمان را فراموش می کنی, که ما, کجا, و چگونه با هم بودیم . کاش تا خانه صبر می کردی, بعد مرا آنجا

به دور می انداختی تا ببینم جایی را که همیشه با هم بودیم . اینست انسان , قدر نشناس , پس : کاش خودکار بودم .