بیماریه من چیست ؟

حتما می پرسی علائم را توضیح بده . می گویم :

صبح ها که بیدار میشوم صبح خنک را از دست داده ام و صبحانه ای که می گویند زمان مشخصی دارد .

حال با آنکه یک مرگ دیگر را به سلامت گذراندم, ولی خوشحال نیستم و از یادم می رود که باید شکری گفت .

دراز کشیده ام و در این فصل که توی اتاق نمی خوابم آسمان را نگاه می کنم بدونه اینکه به چیز خاصی فکر کنم و بدانم

کار امروز چیست !

آهنگی میگذارم, معمولا شاهین نجفی یا از کیوسک . فقط می دانم آهنگی نیست که از امید بگه .

کارهایی که پیش می آید رو انجام میدم, اونم بی حوصله .

اگر کسی کاری را به من بسپارد پیش خودم می گویم انجام میدهم, ولی کافیست یک دقیقه, یا شاید یک دقیقه و 10 ثانیه بگذرد

تا به کل فراموش کنم کاری برای انجام دادن وجود دارد .

حرکت آدمها در کنارم مانند حرکت سریع من در خیابان و کند همه چیز در اطراف من است, و گاهی کاملا برعکس, کاملا .

بیماریه من چیست ؟

به خودم گفتم به روانپزشک بروم, اما خواندم آن لحظه را که می خواهد مرا با شگردهای تکراری دوباره زنده کند,

و من هم از حرفهای با هدف و منظور که برایم دلیلش روشن است بیزارم .

چرا برای من فرقی نمی کند که دیگران چه دارند چه کسی چه عقیده ای دارد و اینها برای من کاملا پذیرفته شده است !!!

اینها اصلا بیماری اند !؟