دنیای من ( گذشته در حال _ قسمت اول )
دوستام که از حال روحی بد من تا حدی خبر داشتن, منو دعوت کردن باهاشون برم . هر چی پرسیدم کجا می خواین برین چیزی نگفتن, و فقط گفتن حالا تو بیا شک نکن که خوشت میاد !
گفتم بالاخره بهتر از تو خونه موندن و تکرار و تکراره . قرار شد صبح فردا ساعت 8 اینا دم در باشم تا بریم . شب تا حدودای ساعت 3 طبق عادت بیدار بودم .
صبح شد و بچه ها آماده بودن و مثل سفرهای خونوادگی پر از اعصاب خوری و بی برنامگی نبود .
از اونجایی که بچه ها دیده بودن ذوق منو واسه بدست گرفتن سیستم صوتی, گفتن تو آهنگ بذار ! خب ما هم مجبوریم تو این مواقع به سلیقه جمع احترام بذاریم و آهنگایی که با سلیقه خودم فقط جور نذارم . پس قید آهنگهای پر حس The end of the Line و Devil's Dance و ... رو زدم و به چندتا آهنگ سیاوش قمیشی و نامجو و حامی اکتفا کردم . البته گاهی وسط مشغولیتشون به صحبت گریزی به آهنگهای The Ways یا O-Hum که دوست داشتم میزدم .
ولی بهرحال فرق چندانی نمیکرد, چون اونا کمتر به آهنگها گوش میدادن, و فقط وقتی آهنگ خاطر انگیزی میذاشتم باهاش می خوندن .
من نمی دونستم قرار کجا بریم, به خودم زحمت حدس رو هم ندادم و تو اون شرایط به خودم گفتم هر چی پیش آید خوش آید . . .
تو طول مسیر خوابم برده بود . وقتی بیدار شدم, جلوی در یه خونه نسبتا کوچیک, که به شکل ویلایی بود و سقفش تیره ولی خوشرنگ بود روی یه تخت با قوس داخلی خیلی راحت بودم . خیلی ساکت بود همه جا, انگار که اونجا خالی از سکنه باشه . یکم گیج بودم, انگار که زده باشن تو سرم و چند ساعتی خوابیده باشم . گوشیم رو یه نگا کردم, دیدم آنتن نداره . به خودم گفتم اینا کجان پس !! آسمون به رنگ صورتی بود, منو یاد اون کارتون اسبهای جادویی ( یا همچین چیزی ) می انداخت !
توی خونه نرفتم, بیشتر برام جذلب بود که برم ببینم کجا هستم تا اینکه اونا رو پیدا کنم و ازشون بپرسم خب اینجا کجاست !!
بلتد شدم, کفشم و پوشیدم و اومدم تو خیابونهای باریک و خلوت که وسط خونه های ویلایی رد میشد . یه نگاه به اینور اونور انداختم و یه راه و انتخاب کردم . همه چی شبیه یه معما بود . همینجور که پیش میرفتم انگار که هلکوپتری از پشت تپه ای میخواد بیاد بالا و پشت اون و منظره ای رو ببینه, به خونه ها و دیوارهاش نگاه می کردم .
تو همین فکرها بودم که بالاخره یه حوض کوچولو که فواره ای داشت رو دیدم . وقتی رفتم به سمتش دیدم یه خانوم زیبا روی صندلی راحتیش با لباسی شبیه لباس خواب نشسته و PSPش دستشه و داره بازی می کنه .
نترسیدم و با اعتماد به نفس پشت حصارکشی حیاط قشنگش وایسادم و تا نگاهش به من افتاد گفت بیا تو, در یک متریته .
از سرعت عکس العمل و این حرفش خوشم اومد . شاید انتظار داشتم که اونم مثل خیلی ها با اخم نگاهی بندازه و بساطش رو جمع کنه و از دیده من دور بشه .
بدون تردید در رو باز کردم و رفتم کنارش نشستم . ازم پرسید بلدی با PSP بلدی بازی کنی !؟ گفتم نه یادم بده . توضیح مختصری از دکمه ها به من داد و بعد اون مرحله از بازی رو که توش گیر افتاده بود رو داد به من تا بازی کنم . منم 2 3بار باختم ولی بالاخره تونستم اون پرش رو انجام بدم و اون مرحله رو واسش رد کنم . کلی خوشحال شد و دو انگشتی برام دست زد و لبخند زنان نگام کرد! منم در جوابش لبخندی زدم و یه ابرو به این معنا که ما اینیم دیگه اومدم .
دوباره اون سوال اومد تو ذهنم که اینجا کجاس که منو آوردن !! ازش پرسیدم, و بدون تعجب گفت تاحالا نیومدی اینجا مگه ؟ گفتم نه, بار اولمه . یکم مکث کرد , یه نگاهی به من کرد و گفت بهت نگم بهتره . و گفت دوس دارم خودت بری و ببینی و با کسی هم همصحبت نشی, و هرچی که دیدی و بیای بعد واسه من تعریف کنی تا راجع بهش گپ بزنیم . پیشنهاد خوبی بود و من پذیرفتم . بلند شدم و اونم گفت منتظرم و با لبخند منو بدرقه کرد . قبل از که برم ازش پرسیدم اینجا کرایه تاکسی چنده ! یه خنده کوچیک کرد و گفت اینو هم بهت نمی گم تا خودت بفهمی . عجیب بود .
پایان قسمت اول
+ نوشته شده در ساعت ۳ ب.ظ توسط پیرمرد
|
___ من, یک انسانم ___