دوباره ها
نوشتن که مناسبت نمیخواهد . نوشتن که هماهنگی نمیخواهد . نوشتن که اجازه نمیخواهد . نوشتن دل است و فکر و آنچه میگذرد . پس مینویسم با اینکه بارها نوشتم و آب از آب تکان نخورد . منم اسیر این دوباره ها شدم . این تکرار بی معنا . این تجربه نشدنه آنچه روی میدهد . اینکه تلاش میکنیم با اینکه میدانیم زمانی که به آن رسیدیم هیچ نخواهد بود . چرخه ی تکامل است شاید, که به آنچه در ذهن داری برس, هدف بعدی پدیدار خواهد شد . و آنکس که نرسد به اولین هایش بازنده است .
زاد و ولد هر ساله ی گربه با اینکه شاهد آوارگی و مرگ بچه های سال قبلش بود . شاید زندانی نیاز دارد به فرار فکر کند و ذهنش را درگیر آن کند که زجر اسارت برای او قابل تحمل شود ! و یا شاید واقعا مطمئن است که روزی خود را از این قبیله ی دربند و تن به شکست داده جدا خواهد کرد . در هر دو صورت تلاش و برنامه وجود دارد .
هرکس دنیا را چگونه می یابد ؟ تلاش برای چیزهای بیهوده را دیده ای ؟ تلاشی که از انسان بعید است ؟ و تفسیری که برای آن می آورند اینست که اگر این تلاش را برای هدف والایی می کرد او سرنوشت بهتری داشت . آدمی همه ی اینهارا میبیند ولی جالب است که ذهن ها همه برداشت مشترکی ندارند و بعضی با دیدن همه ی اینها درست ترین راه را تشخیص میدهند و سعی در پیمودن آن دارند ولی بعضی ها فقط به آن لبخندی می زنند و تصور می کنند که آنچه دیدند همان فیلم بی محتوای سانسور شده ی شبکه های صدا و سیماست که می خواهند به خوردش بدهند .
و دوباره شب میشود و احساس پشیمانی داریم, و همینطور است شب بعدی و شبهای بعدی . ولی چرا به خود نمی آییم ؟ چرا دوباره و دوباره لب بر لب مار خوش خط و خال این روزگار سیاه می گذاریم و بارها گزیده میشویم و از این کار لذت میبریم !! آنکه همه ی قاب ها و چارچوب هارا با اراده میشکند به چه دلیل پوست انداخته که توانسته صدای شکستنش را به گوش همه برساند و نترسد از دستهایی که بر سرش فرود خواهند آمد ؟ و او دوباره و دوباره ها را جور دیگری معنا کرده است و چوب لای چرخ و چرخش این روزگار کرده است, هرچند بارها چوب او شکسته, ولی مورچه هم دیوار را بارها بالا می رود .
نوشته ی بی مناسبت بهتر از این نمی شود . باز هم نوشتم, و باز هم خواه نوشت, بی آنکه آب از آب تکان بخورد .
+ نوشته شده در ساعت ۱۱ ب.ظ توسط پیرمرد
|
___ من, یک انسانم ___