دوباره یک فایل می سازم, می دانم می خواهم از چه بنویسم, ولی نمی دانم چه چیزی خواهم نوشت .

راستش خودم بارها بعد از نوشتن نوشته هایم آنها را می خوانم, گویی که من ننوشتم . فقط خوبیش این است که می دانم و میفهمم که

که این نوشته چه می گوید . دروغ نمی گویم , قرار نبود اینهارا بگویم , به راستی انسان موجود پیچیده ایست . . .

کلمه ی دروغ که باعث شد از آن در اینجا بنویسم را حرف یکی از دوستانم به خاطرم آورد .

اگر بدانید چه میگفت دیگر دروغ نمی گویید . شاید زیاد این را شنیده باشید ولی برای من تازگی داشت . یادم نمی آید چه شد که این حرف را

زد , ولی خوب به خاطر دارم که وقتی گفت در عمق معنای حرفش غرق شدم .

گفت : دروغ نمی گویم , چون ارزشش را ندارد , چون گناه آن از زنا بالاتر است . همین و همین و همین .

هر آنکس که می گفت دروغ عادتی شده است, برای من قابل درک نبود . دروغ بگویی که چه بشود ؟ که کجا را فتح کنی ؟ که به چه برسی ؟

کاری به گناهش ندارم , می گویند گناه که بدانی درست نیست . اگر بدانی که روح چند گیگا بایت گنجایش دارد , آن زمان خواهی فهمید که مهم نیست گناه را ملائکه روی شانه ات

ثبت کنند یا نه , فقط نباید فراموش کرد که هر آنچه می کنی از روح توست . . . . .

دوستت دارم , دروغ نمی گویم .

این حرفیست به تو , به او و دیگری . اگر گفتم دوستت دارم , دلیل آنرا هم گفتم . . .

آه . نمی دانم چرا به اینجا که رسیدم واژه ها یاریم نمی کنند . دوست دارم فریاد بزنم,

دوست دارم تک تکه دوستت دارم هایی را که گفتم را اینجا در حضور تو , او و دیگری توضیح دهم و بگویم که ارزشش را نداشت که دروغ بگویم , و دوستت داشتم به همان دلیلی

که بارها می گفتم و تو نمی دانم به چه دلیل آنرا نمی خواندی , نمی دیدی و باور نمی کردی و ذهنت واژه های ناب مرا برای تو جور دیگر ترجمه می کرد !!

اگر رفتی , در عجبم که چرا , که چرا سلامم جوابی ندارد ! اگر رفتی و در رفتنت میل به ماندن داشتی, در عجبم که چرا واژه ها را از ذهنت عبور می دهی و می گویی !!

اگر هستی و هنوز فرصت رفتن پیدا نکردی, پس می گویم که دوستت دارم به همان دلیلی که بارها گفتم و دوستت خواهم داشت به این خاطر که تو ذهنت را ترجمه خواهی کرد . . .

عروسک خرگوش صورتی , که راضی به ماندنش نبودی ! در عجبم . آن قطار هنوز هم میل به حرکت دارد . . .

نمی خواستم بگویم , ولی گفتم که می خواهم , ولی نیامدی چون بودی و من رفته بودم , رفته بودم تا جوجه ای زرد را هدیه دهم . . .

دوست داشتن بی معنا نیست , شیرین است , شیرین , شاید تو ندانی که چرا دوستت دارند و دوست نداری , اما این دلیل بر نبود دوست داشتن نیست .

و تو, ای رفته یا مانده ی دو دل ! ذهنت را ترجمه کن . می دانم شنیدنی ها کم است و چهره ها را فقط باید با موسیقی دید و نه با صدای بد صدای خودشان ولی باز در عجبم

که گفته بودم افول را تجربه ایست سخت, و تو طلوع را در نظر داشتی .

ببین کجا هستی !! شاید دیر آمدی , ولی آمدی و ماندی و رویا را همیشه بیشتر از واقعیت خواستی . رویا سازنده ی حقیقت است , حقیقت را بساز , نه آنگونه که در رویا پرواز می کنی,

بلکه آنگونه که پرواز را در حقیقت تجربه میکنی . گاهی حقیقت خود رویاست ولی رویا هرگز خود حقیقت نخواهد بود .

دروغ نمی گویم, چون ارزشش را ندارد .