خسته از خویشتنم ....
ساعت 22:40 , توی تاریکی نشسته بودم . تنها . به خودم گفتم : " خسته از خویشتنم " .
دیدم چه جالب !! انگار که شروع یه شعر ه !!! توی ذهنم گشتم . دیدم کسی تاحالا این شعر رو نسروده . پس , خودم ادامش دادم .
ساعت 22:50 دیدم که نوشتمش . الانم که دارم تایپ می کنم 22:51 ه ساعت .
شعر این بود :
خسته از خویشتنم , خسته از باد هوس
خسته از فریاد ها , خسته از رنج قفس
خسته از مشعل دار , در صف اوله رود
خسته از آدمها , هر که بود هر که نبود
خسته از روز و شبم , خسته از این ماندن
خسته از دلتنگی , اینچنین شعر خواندن
خسته ام از مدحه, رهزنان عقل و فکر
خسته ام زان کس که, می کشد ایده ی بکر
خسته است از من "او", "او" که من را روح داد
اشرف مخلوق را, جسدی بد بو داد
خسته هستیم همه, بی پناه و بی کس
او که جان داد مرا, راه را بر من بست ؟؟
دشمن خویش منم, که به خود تیغ زنم
غیر از این هرکه بگفت, باید از او برهم
دیدم چه جالب !! انگار که شروع یه شعر ه !!! توی ذهنم گشتم . دیدم کسی تاحالا این شعر رو نسروده . پس , خودم ادامش دادم .
ساعت 22:50 دیدم که نوشتمش . الانم که دارم تایپ می کنم 22:51 ه ساعت .
شعر این بود :
خسته از خویشتنم , خسته از باد هوس
خسته از فریاد ها , خسته از رنج قفس
خسته از مشعل دار , در صف اوله رود
خسته از آدمها , هر که بود هر که نبود
خسته از روز و شبم , خسته از این ماندن
خسته از دلتنگی , اینچنین شعر خواندن
خسته ام از مدحه, رهزنان عقل و فکر
خسته ام زان کس که, می کشد ایده ی بکر
خسته است از من "او", "او" که من را روح داد
اشرف مخلوق را, جسدی بد بو داد
خسته هستیم همه, بی پناه و بی کس
او که جان داد مرا, راه را بر من بست ؟؟
دشمن خویش منم, که به خود تیغ زنم
غیر از این هرکه بگفت, باید از او برهم
+ نوشته شده در ساعت ۱۲ ق.ظ توسط پیرمرد
|
___ من, یک انسانم ___