شاید گفته هایم پایه و اساس علمی نداشته باشد , و قابل استناد نباشد , ولی به آن فکر کن .

هر وقت کسی می نالید از وضع موجودش, اول فکر می کردم که او راست می گوید و راهی نیست و آه چقدر مشکله حل نشده !

ولی بیشتر که وارد عمق ماجرا می شد با اینکه از صحرا و عطش و زخم روی پا می گفت , ولی من همگام با تعریف او به باغی وارد

می شدم که هر آنچه که می گفت به آسانی حل و فصل میشد و دیگر به چشم نمی آمد . آری, باغ خیال .

این واقعیت دارد , نگفتم آنگونه که می خواهم باشد , آنگونه گفتم که بود . به یاد دارم برایم می گفت از دنیایی که دوستش ندارد و

من لبخند زنان به باغ خیال وارد آمدم که هر چه می گفت در نظرم خنده دار می آمد و آن لحظه به خود بالیدم که او را از این گوشه

چنان به بالا پرواز خواهم داد که تا همیشه در دل احساس رضایت کنم . . .

ولی در عجبم که رسم دنیا او را ترسانده بود که بیاید و شهرفرنگ مرا تجربه کند و تماشا !! چقدر دلم سوخت از این فرار .

می خواهم از باغ خیالم برایت بگویم . آرامشی که به آسانی قابل بدست آوردن است . آرامشی که من از آن بهره می برم, هرچند

گاهی تواناییه رجوع به آن را ندارم ولی هر وقت خواسته ام به آن رسیده ام .

آرامش خیالی . آری واضح است که هرچه هست در خیال خواهد بود , اما پذیرش آن است که اهمیت دارد .

می خواهم نسخه ای بنویسم که هرکس که خواست بتواند برای خودش از آن استفاده کند .

نمی خواهم مثالی بزنم که ذهن تو را محدود کند , می خواهم سعی کنم که کلی بگویم تا هرکس که خواست آنرا اجرا کند .

این راهیست که من می روم :

1. ندیدن بعضی سیاهی ها و لکه ها , به این شکل که آن لکه هست, اما تو آنرا جزعی از آن موجودیت می دانی و فکر نمی کنی

که جای این لکه اینجا نیست و می پذیری و اگر روزی هزار بار چشمت به آن بیفتد دیگر تو را رنج نمی دهد و می دانی که هست و

باید باشد . پس چشم باید برای یافتن مسیر باغ خیال , آن لکه را نبیند و تصور کند که نیست , باور کن می شود .

2. خواستن نشدنی های غیر ممکن در واقعیت و سعی در دیدن و تصور و تجسم آنها در خیال . یادمان باشد, آن می شود که می پنداریم .

زمانی که من دوست دارم یک شخصیت باشم , شاید یک نویسنده , شاید یک خواننده , شاید یک قاتل , شاید یک راننده ,

و در حال حاضر نیستم , وقتی با یک فیلم همراه می شوم و آنرا می بینم, آن شخصیت را بهتر می بینم و می شناسم و به واقع آنجا

زمان آنست که سعی در مقایسه کنم و بگویم اگر من بودم اینگونه بودم و یا اینکار را نمی کردم ! برای چند ساعت در خیال خود آنی باش

که دوست داری باشی . فیلم برای من زندگیست , زمانی که هر فیلمی را میبینم من روحم را به آن بازیگر می دهم تا مرا بازی دهد

و این همه ی چیزیست که آرامش آنی به من می دهد و اگر اصولی و منطقی با این خیاله شاید غیر منطقی رفتار بشود, خواهی دید که به مرور

از سیاهی ها دور شدی و آنچه را که می خواستی تجربه کرده ای . مقدمات شدن در دنیای حقیقی , تصور و داشتن تئوری از آن است .

در این زمینه یک همراه و همفکر نیاز است که اگر داشتم, آرامشم در خیال را حقیقی تر از حقیقت می کردم .

3. آن عینک را بر چشم نگذار و مرا از گفته هایم مایوس نکن . جایی خواندم : منطق شما را از نقطه ی A به B می رساند,

اما با خیال از نقطه ی A به هر کجا که بخواهید می روید .

با اینکه حقایق همیشه هستند , اما بودن در باغ خیال لازمه ی ماندن است . همه چیز آنگونه است که تو می بینی .

خواندم که : یکی کثیفی پنجره را می بیند , و یکی زیبایی منظره .

پس سومین مورد برای رسیدن به باغ خیال , باور آنچه که گفتم است . اگر شک داری پس باید بگویم به راهت ادامه بده و

جایی خواندم : اگر همواره مانند گذشته بیندیشید, همیشه همان چیزهایی را به دست می آورید که تا به حال کسب کرده اید .